تبليغاتX
دلم گرفته بهونه چرا نمیایی؟

دلم گرفته بهونه چرا نمیایی؟

گاه نوشته

چند نکته ...

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
علم هرچه بالاتر رود از انسان دور میشود پس باید انسان هم با علم بالارود تا علم ازآن یعنی معنای انسانیت دور نشود که اگر چنین شود علم بالا می رود و انسانیت و انسان دورمی شود وجای خالی آن با جهل پرمیشود .

نیتتان این باشد که علمتان با عملتان هماهنگ باشد . و علم و عمل از همدیگر جلو یا عقب نیوفتند اکثر بدبختی ما همین است که علممان با عملمان هماهنگ نیست بعضی ها علمشان ازعملشان عقب تر است وبعضی جلوتر و به هر حال علم و عمل با هم نمی خواند .

ای جوان ! حرف زدن جان کندن است و حرف شنودن جان پروردن ، اکنون نه وقت جان کندن توست .

اگرطالب باشی ودرطلب خلوص و جدیت داشته باشیم در و دیورا به اذن الله هادی ما خواهد بود .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 17:21 توسط یه بنده خدا

بوی عشق

یکشنبه سیزدهم آذر 1390
صدایم کاش میکردی که از ماندنم بپرهیزم

                                        شبی در کربلای تو به عشق برخیزم

صدایم کاش میکردی شبی تا شعله ورگردم

                                        به رستاخیزداغ تو ،بسوزم ،بال و پرریزم

صدایم کاش میکردی تو ای طوفان سرخ خون

                                      که من با غیرت خشمت بپیوندم ، بیامورزم

صدایم کاش میکردی که جان از کف بیندازم

                                     ندارم غیر نقد جان که در پای غمت ریزم

صدایم کاش میکردی که در حسرت نمیرم من

                                        تو هل من ناصرا گوئی به لبیکی به پا خیزم

صدایم کاش می کردی ولی نه ، من عقب ماندم

                                       دریغا ظهر عاشورا تو را من اشک می ریزم

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 12:48 توسط یه بنده خدا

!!!

یکشنبه هفدهم مهر 1390
لحظه دیدار نزدیک است ،

بازمن دیوانه ام ، مستم . بازمی لرزد دلم ، دستم .

بازگوئی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراش به غفلت گونه را ، تیغ !

های ! نپریش صفای ذهنکم را ، دست !

و آبرویم را نریزی ، دل !

ای نخرده مست ! لحظه دیدار نزدیک است !

اخوان ثالث

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 18:33 توسط یه بنده خدا

سوتک

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:38 توسط یه بنده خدا

حق با ...

شنبه بیست و نهم مرداد 1390
 

         آنان که علی (ع) را خدای خود می دانند

                                                                       کفرش به کنار، عجب خدایی دارند

 

                       

 

           در این شب های رحمانی اگر یادتان بود و باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید ...

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:44 توسط یه بنده خدا

شـکـرخـدا

پنجشنبه بیستم مرداد 1390

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند تند و تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم ،

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته ، مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده :

 فقط کافی است بگویند: خدایا شکر

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 12:25 توسط یه بنده خدا

چگونه سرازخجالت ...

دوشنبه بیستم تیر 1390
چگونه سرزخجالت بر آورم بر دوست

                                             که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

مثل اینکه همین دیروز بود که همه ی خیابان ها و صحن کوچه ها و سر در مغازه ها ، پوشیده از چراغ سرخ و سبز و آبی بود و جشن و شادمانی مردم که نیمه شعبان را با نقل و شیرینی و تماشای فیلم های خنده دار ( و نه خنده آور ) چارلی چاپلین و لورل هاردی می گذراندند .

گویی همگان از ته دل یک صدا می گفتند :

عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان

                                          روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم

در چشم بر هم زدنی سالی گذشت و دوباره از میانه ی انبارها صندوق خانه ها ، پرچم های مزین به شعار یا صاحب الزمان بیرون آوردندتا بردرو دیوار شهر آویخته شود و بساط سور و شیرینی را گرم و گرم تر سازند با چاشنی همیشگی کارتون های «والت دیسنی » و برنامه های سرگرم کننده گویی در ازدحام بی دردی و بی عاری ، آنکه بیشتر از هرزمانی پنهان می ماند سر خداست که در تتق غیب منزویست . افسوس که در منتهی الیه جاده ی خود بینی و بلندی قله ی خودکامی ، همه چیز را در خدمت خود می آوریم حتی اوکه به قول حافظ شیرازی :

روی خوبست و کمال هنر و دامن پاک

                                                   لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

وصد افسوس که در نیافتیم در عصر آخر الزمان و زمان فتنه ی آخرین هیچ پناه امنی جز سایه سار نخل بلندش نیست چه بحران فراگیر دامن می گسترد تا همه نام ها به بی نامی مبدل می شود و همه ی جامه های اعتباری اندام های ناراست ما فروافتد شاید آن زمان به حقیقت دریابیم :

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

                                           چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

در چشم برهم زدنی دیگر ، جشن میلاد به سر می آید ، چراغ ها و پرچم ها به صندوق خانه باز می گردند تا شمع نیم مرده تا شعبانی دیگر به خواب رود .

هیهات که اگر در می یافتیم همه ی بودن در گرونگاه اوست و همه ی شدن در انتظار اشارتی از سوی او ، از عمق جان در هرروز و هر شب نشید برمی کشیدیم که :

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

                                              که جزولای توام نیست هیچ دست آویز

گویی در ازدحام چراغ ها و رنگ های مجالی برای سر بی سودای مانمی ماند تا در پی خط سبز او روانه شویم و پای در دایره ی معرفتش گذاریم گویی در دل بی نور سودای روز و روزگاران مانده ورنه غم هجرانش هرروز و شبمان را چنان در خود می پیچد که بی سرو دستار می خواندیمش .

جشن میلاد ذکر بلندیست تا گردغفلت از چشم و دل بازگیریم و تاریکی دل را با چراغ نام بلندش روشنایی بخشیم ،نیمه شعبان بشارت حضور مردمیست که اگر شناخته شود انتظار یار قرین روزان و شبانمان خواهد شد و دستهامان رو به آسمان هم نوا با لب هامان زمزمه خواهند کرد:

توخود ای گوهر یک دانه کجایی آخر 

                                                 کزغمت دیده ی مردم همه دریا باشد

نیمه شعبان  انعکاس نام مضطریست که برای برافراشتن پرچم البیعه لله بازوان گره خورده ی مردان مردی را می طلبد که با نامش هم عهد شده باشند عهدی که می فرمود : اگر شیعیان بدان وفادار می ماندند فیض دیدارش را از دست نمی دادند .

در بیابان طلب گرچه زهر سوخطرست

                                            می رود حافظ بی دل به تولای تو خوش

به امید آنکه یاد او قرین همه ایاممان باشد . ان شاء الله

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 17:0 توسط یه بنده خدا

تذکر

دوشنبه سی ام خرداد 1390
 

پنهان نمی شود از او حتی به اندازه ی ذره ای در آسمان ها و نه در زمین، و نه کوچک تر از آن و نه بزرگ تر ؛ عضو هر کدام از مجموعه ها که باشی ، در این بازه جا می شوی . نمی شود قایم شد ، معادله ی ساده ایست!

                                                   

                                                                                         برگرفته از آیه سوم سوره مبارکه سباء

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:23 توسط یه بنده خدا

در وسعت خویش حل كنیم

سه شنبه هفدهم خرداد 1390
 

كودكی كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود، روی ساحل نوشت: دریا دزد است.

مردی كه از دریا ماهی گرفته بود، روی ساحل نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره هستی است.

موج دریا آمد و جملات را با خود محو كرد و این پیام را به جا گذاشت:
برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل كنیم.

 

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:58 توسط یه بنده خدا

عشق مادر

یکشنبه یکم خرداد 1390
 

در اقیانوس وسیع و پهناور زندگی
عشق مادر چون جزیره ای است
پناهگاهی است امن و ساکت
در جزر و مدی نا آرام و طغیانگر
و آن زمانی که امواج امتحان
ما را در ورطه نا امیدی فرو می برد
عشق مادر بسان دژی است
که ما امنیت را در میانش جست و جو می کنیم
عشق مادر بسان پناهگاهی است
جایی که روح قادر است آرامشی دلپذیر را بیابد
بدور از کشمکش ها و هیجان های زندگی
که نیازی سریع و باطل است
عشق مادر بسان برجی است
برافراشته بر بالای جمعیت
و لبخندش بسان آفتابی است
از میان ابرهای تهدیدگر
عشق مادر چون چراغی است
روشن از ایمان و دعا
عشق مادر عشقی است
ابدی و پایدار
بسان عشق خداوند آسمان...

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:35 توسط یه بنده خدا

"اين نيز بگذرد"

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
 

پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد.
حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته اي را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زماني آن را باز کند که احساس کرد به ان نيازمند است. چندي بعد جنگي ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت؛ جنگي سخت که بايد به دشواري از پس آن بر مي آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست مي رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالاي تپه اي به دام افتاد؛و در اوج نااميدي،به ياد انگشترش افتادوآن را گشود وديد که در آن نوشته است: "اين نيز بگذرد"وبا خواندن اين جمله جان تازه اي گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش،مردم جشني برايش برپا کردند واورا غرق در شادي ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمي گنجيد؛ودرهمين حال احساس بزرگي و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به ياد انگشتر افتاد.
"آن را گشود و بار ديگراين جمله را ديد:"اين نيز بگذرد.


 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 22:46 توسط یه بنده خدا

فاطمه، فاطمه س است...

یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390
 

خواستم بگویم فاطمه س دختر پیامبر است دیدم فاطمه نیست


خواستم بگویم فاطمه س همسر علی ع است دیدم فاطمه نیست


خواستم بگویم فاطمه س مادر حسن و حسین علیهم السلام است دیدم فاطمه نیست


نه، این ها همه هست اما فاطمه س نیست


فاطمه، فاطمه س است...


                                                    دکتر علی شریعتی

 

 

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 19:26 توسط یه بنده خدا

داستانک2

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390
 

امام حسن عسگری (ع) در کودکی


روزی بهلول از کوچه ای می گذشت. کودکانی را دید که مشغول بازی هستند؛ ولی یکی از آنها ایستاده است و بازی نمی کند.
بهلول به او گفت:
- می خواهی وسیله بازی برای تو بیاورم ، تا تو با کودکان دیگر به بازی بپردازی؟
کودک پاسخ داد:
- خداوند ما را برای بازی کردن نیافریده است!
بهلول پرسید:
- پس ما را برای چه هدفی آفریده شده ایم؟
کودک گفت:
- برای عبادت پروردگار چنانچه خدا در قرآن می فرماید:
" افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون "یعنی آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازنمی گردید؟!
بهلول گفت:
- شما هنوز کوچک هستید و به سن بلوغ نرسیده اید.
کودک با کلامی دلنشین پاسخ داد:
- مادرم را دیدم که می خواست آتش روشن کند. او هیزمهای کوچک را در اجاق گذاشت و آتش زد، سپس هیزم های بزرگ را روی آنها گذاشت تا آتش بگیرند!
بهلول از بسیاری دانایی کودک در حیرت بود، پرسید:
- نام تو چیست؟
و پاسخ شنید:
- حسن عسگری (ع)

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 17:52 توسط یه بنده خدا

داستانک

یکشنبه چهاردهم فروردین 1390
 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد ..»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت .. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:55 توسط یه بنده خدا

سال جدید،سال جهاد اقتصادی مبارک

شنبه بیست و هشتم اسفند 1389
 

                                                     

                

 سایه ی حق

 سلام عشق

 سعادت روح

 سلامت تن

 سرمستی بهار

 سکوت دعا

 سرور جاودانه

   این است هفت سین آریایی، پیش کش شما

                               لحظه تحویل سال، دعا برای فرج امام عصر عج فراموش نشود...

     

 

 

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 22:24 توسط یه بنده خدا


هدف از ایجاد این وبلاگ خدمت به امام عصر"عج"است.انشالله که با عنایت خودشان معرفتمان هر روز فزونی یابد و زمینه برای ظهور هرچه زودترشان فراهم شود..
به امید آن روز


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ